اگر حق انتخاب بین احمدی نژاد و یک اصلاح طلب آخرین حق من روی این خاک باشد از این حق استفاده خواهم کرد.
امیدوار بودن یک وظیفه است و ناامیدی بیماری، بیماری به سوی مرگ!
جک همراه پسری سایه سوخته کنار دیوار کاه گلی باغی مخروبه لم داده است. پسر سیگار می کشد. پاییز است. اما پاییزی نه چندان سرد. آسمان صاف است و آفتاب می تابد. آفتاب پاییز آن هم در این ساعت بعدازظهر رخوت آور است. رخوتی لذت بخش. آن هم کنار دیوار کاه گلی باغی مخروبه. و برای کسانی که هنوز غافتر از آنند که در باغ مخروبه چیزی بیش از باغی مخروبه ببینند. جک به هیچ چیز فکر نمی کند.
پسر: تو نباید وقتی کسی را دوست داری، احساست را به او ابراز کنی.
جک: بله.
پ: من احساس می کنم این آدم انگ تو نیست، او ترا تباه خواهد کرد.
ج: درست است.
پ: خوشحالم که حرفم را پذیرفتی. پس بیا از اینجا برویم.
ج: نه اینجا خوب است.
پ: کجایش خوب است؟ ما فقط داریم وقتمان را تلف می کنیم.
ج: می دانم. ما وقت زیادی برای تلف کردن داریم.
پ: باور کن اینطور نیست. به ویژه برای تو. تو باید از اینجا بروی. نباید بمانی.
ج: من اینجا خواهم ماند.
پ: تو اینجا می پوسی.
ج: می دانم.
پ: اگر می دانستی می رفتی. اینجا جای تو نیست.
ج: ولی بهترین جای دنیاست.
پ: برو! از تو خواهش می کنم.
جک به دیوار روبرو خیره شده است. توی باغ مخروبه یوجیمبو به پشت دراز کشیده و کلاهی بزرگ روی صورتش انداخته است. کنارتر مردی میان سال با عینک استخوانی روی صندلی رنگ و رورفته ای پیپ می کشد. دختری با پیراهن بلند گلدار و موهای بلند صاف از دور می آید. لابه لای درختان در هم رفته باغ کودکانی بازی می کنند. دختر زیباست و پوست صورتش زیر آفتاب نیم بند می درخشد. مرد عینک استخوانی به یوجیمبو اشاره می کند و از دختر می خواهد سرو صدا نکند. یوجیمبو بی آنکه تکان بخورد می گوید: بیدارم.
دختر: چرا روی زمین خوابیدی؟
یوجیمبو دستش را انگار که بخواهد چیزی را عقب بزند تکان می دهد.
مرد: به چی فکر می کنی؟
ی: به راهی برای پولدار شدن.
د: چه راهی؟
یوجیمبو کلاه را از روی صورتش برمی دارد و نگاه گذرایی به دختر می اندازد.
م: به راهی برای سعادتمند شدن فکر کن.
د: من همان پولدارشدن را بیشتر دوست داشتم.
م: گمان نمی کنم درست فکر کنی. انسان فقط به نان زنده نیست.
د: بله، ولی بدون نان هم زنده نخواهد بود. پس از آن لباس خوب و وسایل خوب زندگی و برای من یک پسر خوش تیپ.
م: پس معنای زندگی چه می شود؟ گمان نمی کنم در حرفهایت صادق باشی. دیدم که هر روز صبح زود یوگا و مدیتیشن می کنی.
د: می خواهم آرامش داشته باشم. تو چیزی نمی شناسی که آدم را آرام کند؟
م: تو می خواهی همه چیز را مصرف کنی. آرامش قرص نیست که بتوان مصرفش کرد. آرامش را نمی توان داشت. باید آرام بود. آرام بودن یک فعل است. حال آنکه آرامش داشتن منفعل است. مصرف بی اندازه آدم را دلزده می کند. و باعث می شود آدم نیازهایی را احساس کند که کاذبند. تو از فرط داشتن زیاد دلزده شده ای.
د: تو فقط حرف می زنی.
م: حرف زدن بد نیست. ما با حرف زدن فکر می کنیم. و بدون فکر کردن نمی توانیم سرزنده و فعال باشیم. کسانی که فکر نمی کنند نمی توانند سرزنده باشند. تو انقدر مصرف می کنی که وقت فکر کردن و گفتگو کردن را پیدا نمی کنی. من ترا از دهانم قی می کنم.
یوجیمبو به دختر نگاه می کند. برمی خیزد و به سمت در می رود.وضعیت
دکتر جک روی صندلی پارک نشسته است. با تی شرت رنگارنگ و شلوار جین آبی. سیگار برگ وانیلی دود می کند. تو فکر انتقام است. یاد روزهای خوش گذشته می افتد اما پس از مدتی یادش می آید خاطراتش قلابی است. اندکی آن طرف تر دن سیفون با لباس مسخره توریستی آب میوه کمیابی را می بلعد. دکتر جک فکر می کند خیلی پیر شده و نیاز به استراحت دارد. دن سیفون می خندد. تلفن جک زنگ می زند و وید خبر طلاقش را به او می دهد. روی زمین تف می اندازد و تلفن را قطع می کند.
گفتگو
ی: از مناظر کنار جاده لذت بردی؟
دج: نه زیاد. تو اصولا گواهینامه رانندگی داری؟
ی: بله. البته مدتها بود رانندگی نکرده بودم.
دج: شانس بیاوریم زنده بمانیم. نظرت در مورد تعدد روابط چیست؟
ی: باید نظری داشته باشم؟
دج: آره. تو مدتها پیش به من گفتی باید خودمان را از شر مفهوم تعهد خلاص کنیم.
ی: یادم نمی آید.
دج: ولی من یادم می آید. و با نسخه تو بود که کارم به اینجا کشید. یکی یکی فرصتها را از دست می دهم. من دیگر به تو اعتماد ندارم.
ی: مهم نیست. دقت کن که دیگر هیچ کس به خود تو اعتماد ندارد.
دج: خجالت بکش. بی اعتمادی دیگران به من نتیجه کارهای وحشتناک توست.
ی: مزخرف نگو. تو زیادی کنجکاوی.
دج: من؟ چرا تازگی ها خیلی ها این را به من می گویند؟ چند سال پیش جنابعالی روی یک کاغذ گنده نوشتی :"هر اصلی دروغ و هر حکمی بی پایه است". قبول نداری این خیلی پست مدرن بود؟
ی: نه. در آن موقعیت لازم بود. من با کارم، جلوی خیلی چیزها را گرفتم.
دج: یعنی چه؟ حقیقت نسبی است؟؟؟
ی: غر نزن.
دج: این چه وضع حرف زدن است؟ چرا موضعت را مشخص نمی کنی؟
ی: شاید در حال حاضر موضع مشخصی ندارم.
دج: پست مدرن شدی؟
ی: په!
دج: چرا نگذاشتی در مورد ماجرای گرجستان چیزی بنویسم؟ معتقد به بیهودگی سیاست شده ای؟
ی: تو آزادی هرچه دوست داری بنویسی. نمی توانی مرا مجبور کنی چیزی را تایید کنم.
دج: تو آزادی مرا از من می گیری.
ی: بی شعور.
دج: جز فحش دادن و طفره رفتن کار دیگری هم بلدی؟
ی: آره. رانندگی.
دج: که آن هم چنگی به دل نمی زند. لطف کن آرام تر برو. به، این پلیس به ما اشاره می کند؟ بله. بایست..
...............................................................................................................................................
پلیسی با یونیفورم آبی که روی آن با حروف درشت نوشته dovi ماشین را نگه می دارد.
پلیس: مدارک ماشین را بدهید.
ی: بفرمایید.
پلیس: اینها چیست؟ آکیرا کوروساوا کدامیک از شما دو نفر است؟
ی: هیچ کدام. ما اتومبیل او را قرض کرده ایم.
پلیس: آیا مدرکی برای اثبات این امر دارید؟
ی: آیا شما پوزیتویست هستید؟
پ: با کلمات بازی نکنید. خودتان می دانید منظورم چیست. اینجا منظور از اثبات، برپایی آزمونی است که در آن امکان ابطال ادعای شما برود. ضمنا در این حوزه استحفاظی بازی با کلمات یا هر گونه بازی که ریشه هایی در فلسفه تحلیلی داشته باشد ممنوع است.
ی: بله، شما با حروف بازی می کنید.
پ: من این یونیفرم را هدیه گرفته ام.
ی: پس شما پوزیتویست نیستید؟
پ: معلوم است نه! من به معیار ابطال پذیری معتقدم.
ی: ولی من هر کاری می کنم منظور شما را از " اینجا منظور از اثبات، برپایی آزمونی است که در آن امکان ابطال ادعای شما برود" نمی فهمم. درضمن چرا ما باید چنین آزمونی برپا کنیم؟ ادعای ما ریشه های متافیزیکی دارد و این ریشه ها را هم نفی نمی کنیم. ما درمورد ابطال پذیری ادعامان موضعی نداریم. نام شما "تنگ هسی" نیست؟
پ: خیر. در این صورت چه کسی باید ابطال پذیری ادعای شما را بررسی کند؟
ی: پرویز نوری.
پ: نه من اینکار را خواهم کرد.
ی: مشکلی نیست. ما را در جریان بگذارید. دوست من خیلی کجنکاو است.
پ: شما کارت ویزیت دارید؟
ی: بله. بفرمایید. هر روز هفته و بیست و چهار ساعت شبانه روز در خدمتیم.
پ: ممنونم.
ی: به امید دیدار.
پ: سفر به خیر.
دکتر جک: باید مشخص شود اشکال کار کجا بوده.
یوجیمبو: تو چی فکر می کنی؟
دج: تو مرا تنها گذاشتی. وقتی به تو احتیاج داشتم منگ می شدی. می خوابیدی.
ی: خوب، می توانستی بیدارم کنی.
دج: من شیپورچی نیستم.
ی: نادان بی خاصیت.
دج: مودب باش. تو این بازی را شروع کردی و بد دررفتی. کارت اخلاقی نبود. من خیلی رنج بردم.
ی: ممکن است.
دج: یعنی چه که ممکن است؟ تو درست سر بزنگاه خوابیدی. مسوولیت کارهایت را برای یک بار که شده بپذیر.
ی: تجربه ای بود.
دج: تجربه کافی است. آخرش هم با آن ذات مسخره شیطانی مست کرده بودید.
ی: بی شعور، ذات وجود ندارد.
دج: گقتم مودب باش. حالا این جایی که داری مرا می بری چه جور جایی است؟
ی: جای خوبی است.
دج: امیدوارم. البته نه از ته دل.
ی: نیازی نیست امیدوار باشی.
دج: چی می خوانی؟ به من توجه کن لطفا.
ی: داستان اولن اشپیگل.
دج: می شود برای چند لحظه کنارش بگذاری؟
ی: نه.
دج: بلند شو، باید برویم.
ی: تو برو. من می خوابم.
دج: یعنی چه؟ من که راه را بلد نیستم.
ی: بلدی.
دج: وای باز خوابید!!!! بیدار شو لعنتی.....
دوروبرت را پر می کنی
با مکعبهای توهم
تا چیزی نبینی
جز علفهای روییده بر سقف
و دیوار خزه پوش دود گرفته
حرفی نمی زنی
تا چیزی نشنوی
جز صدای نامفهومی که مغزت می سازد
صدایی تکراری و بی انتها
باور کن ذهنت را می خوانم
دیگر برایم مهم نیست
دیگر هیچ چیز برای هیچ چیز مهم نیست
می گویی چیزها همدیگر را مسخره می کنند
ممکن است...
دیوارهای خزه پوش با دهان گشاد
. دندانهای کرم خورده بدبو
علفهای روییده از سقف با کله های آویزان بی موشان
و خرگوشهای گریزان
با ساعتهای مضحکشان،
تصوری دروغین از گذشته
غوطه ور در اقیانوسی از خیالات آرام
به همراه موجوداتی نامفهوم...
چه می گویی؟
این سکوت را با حرفهایت به هم نریز
کلماتت را برای روز بهتری بگذار
نخ قرمزی که کنار من دراز کشیده است
شاید از پیراهن دخترکی ملال آور
با صورتی بی حالت
و موهای بافته براق سیاه و یک بینی بی معنا
کنده شده باشد.
شاید هم از جیب دختری افتاده باشد
با رانهای گندمگون و موهایی طلایی
و بازوانی نیرومند
وسینه های خوش ترکیب
و بوی تنش سرگیجه آور
که در مه دودی از یکنواختی گم می شود
نه ! فکر می کنم
این نخ بی قواره و بدرنگ مال جوراب احمقانه ای باشد
که تو برایم خریدی...
اشخاصی، شاید خیرخواه، از من خواسته اند بنویسم. این شد که چند روزی دور و بر این که چی بنویسم فکر کردم. موضوعات زیادی به نظرم رسید. مثل رابطه هویج و موسیقی راک در ده هفتاد، ترک سیگار در نوزده ساعت، چگونه پست مدرن بشویم و از این دست. راستش خیلی بد است که تعداد هرچند اندکی از خوانندگانت ترا بشناسند. مجبوری بعضی حرفها را درز بگیری. مثلا اگر بنویسم من ناتوانی ج-نسی داشته ام و با خوردن جن سینگ حالا توی رختخواب ژانگولر می زنم، ممکن است دن سیفون اعتراض کند که جن سینگ مربوطه قلابی بوده است. یا مثلا همین موضوع ترک سیگار در نوزده ساعت مطمئنم عده زیادی را کفری خواهد کرد. ضمنا مجبورم ملاحظه عده ای از رفقای ندیده را هم بکنم. نوشتن پستی در مورد نحوه برپاداشتن حقیقت، به روش هلیکوپتری، می تواند به راحتی طومار زندگی آدم را در هم بپیچد.
بعد به ذهنم رسید، چند شعر قدیمی ام را دستکاری کنم و به خورد خلق خدا بدهم. شاید با این شعرها مخ کسی را هم زدیم و کل قضیه نوشتن بلاموضوع شد. اینطوری هم خیال من راحت می شود هم خیال آدمهای خیرخواه. در نهایت تصمیم گرفتم به شیوه گلستان سعدی این حکایت پندآلود را به همراه شعری بیاورم. شعرش هم تازه از تنور در آمده.
مرا رها کن
ای انتظار بیهوده بازگشت
مرا رها کن !
تنهایم بگذار
من جسدی گندیده ام طاقباز
لخت و عریان و پوسیده !
از من چه می خواهی؟
همسفر ناخوشایند
عنکبوت دل شکسته
مرا با این تنهایی دراز
تنها بگذار
رهایم کن
ای عبث
ای بیهوده
ای انعکاس بی انتهای تصاویر بی معنا
رهایم کن
من ترانه جنونم براي رگهاي تو
و سروديام بيانتها بر لبان سردت
شايد اين سرماي بيپايان بشكند
و يخ زمستان در تنت باز شود!
فرياد كشيدن
صدا كردن نيست
و بيهوده در شب به دنبال چراغ گشتن نيست
رگهايت را ميگشايم به اميد عبث
از نوري دوردست
كه شايد ترا از خواب آشفتهام بيدار كنم
تعهدها قيودياند
كه آدمي را از بستر برميخيزانند
عهدهاي ازلي و عهدهاي ابدي
دروغهاي آويخته بر ديوار تنهايي
ديوار ِ لخت و برهنه
كلمات را قدرت عبور نيست
بر لبهاي من بگذار لبانت را
شايد تازه كنم ايمان فروخفتهات
و تو شايد
به گرماي لبانت
باز
مرا مومن سازي
زندگي جريان دائمي گفتگو كردن است
مدتها بود كه در وبلاگستان نه مي خواندم و نه مينوشتم. نميخواندم چون اغلب خسته بودم از كار زياد و نمينوشتم چون چيزي براي گفتن نداشتم. اين بود كه وقتي چندي پيش دن سيفون لينك جريان تن نويسي زنانه را برايم فرستاد، با بيتوجهي نگاهي انداختم و گذشتم. نه كه با طرفي از طرفين دعوا همدل نباشم، كه چنان همه چيز در نظرم بيهود جلوه ميكرد كه حال گذاشتن كامنتي در دفاع يا حمله را نداشتم. چه برسد به اينجا نوشتن. معتقد بودم و هنوز معتقدم كه نظرات آدمهايي كه حسرت دوران خوش گذشته را ميخورند هيچ تاثيري در واقعيت امور ندارد. جريان امور نو ميشود و همه اين آدمها هم در عمل از اين نوشدگي استقبال خواهند كرد. و اين دلايلي بسيار دارد. زندگي ج-نسي ما را لزوما عقايد و ترجيحات آگاهانه ما تعيين نميكنند. بخش بزرگي از سرنوشت ج-نسي ما به دست تصادف و امكانات و ملاحظات جورواجور ناآگاهانه است. چه بسيار مرداني را ديدهام كه بكارت همسر آيندهشان را شرطي ازلي و ابدي براي ازدواج ميدانستهاند و چنان سرشان بر سر سنگ تلخ واقعيت كوبيده شده است كه از منگي اين ضربه همچنان سرخوشند. براي ننوشتن دليلي بهتر از بيحوصلگي نيست. اما نوشتن دليلي نميخواهد. به هرشكل زندگي جريان دايمي گقتگو كردن است.
ستاميسا ، سازمان تشخيص اهميت مسايل و يكسان سازي اصول (ايرانيان كامنتگذار)
من نه قصد دارم نه جاي آن است كه نظرات موافق و مخالف را نقل كنم. براي نمايه كاملي از پرونده ماجرا مراجع كنيد به اينجا. قصه اين بود كه زناني از زندگي ج-نسي شان گفتند. و فرياد واناموسا و وااخلاقا از جماعت ستاميسا بلند شد. عدهاي بيهوش شدند. آن يكي قند خونش پايين آمد و به مرض استامينيسوس دچار شد. اين يكي از هيجان فاجعه سر به كوه گذاشت و گريه كرد. ديگري كه ويزايش تمديد نميشد گفت حاضر است نشاني برخي از اين جنده ها را در اختيار پزشكان حاذق تهراني قرار دهد تا ايشان را درمان كنند...
اگر به قول آن فاجعه شناس سرگردان در مجاز گفته هاي تن نويسان علمي نيست نگاهي به اين انتقادات (در واقع ضجههاي دردآلود) كه بر تن نويسي زنانه شده، خدمتي است عظيم به علم تبارشناسي اخلاق و صرف خواندن آنها تمرين دشواري است در ذن و همچنين هنر تداعي معاني و تصاوير. ايرانيها (و شايد همه موجوداتي كه در حال چيزي هستند) هر چيز ايراني را به خودشان مربوط ميدانند و نميتوانند بپذيرند بعضي امور ربطي به آبروي قبيله ايرانيان ندارد. همچنان كه موشكسواري زني ايرانيالاصل مايه افتخار ايرانيان ميشود لخت شدن فلان ايراني در فلان سولاخ دنيا هم به همه ايرانيها برميخورد. چرا كه "اين كار در فرهنگ ما ايرانيها پذيرفته نيست". اين فكر براي اين جماعت هيچگاه پيش نيامدهاست كه اين فرهنگ(مثل هر فرهنگ ديگري) يك مشت قواعد يكسان و جهانشمول و ازلي و ابدي نيست. و مهمتر اينكه اين جماعت نميتوانند درك كنند كه حتي يك ايراني تمام وقت هم ميتواند گاهي آدمي باشد قائم به ذات نه عضوي يكسان از گله. البته اين گله يكسان تنها در ذهن اين جماعت وجود دارد. وگرنه در ايران همسايه با همسايه خودش را از يك فرهنگ نميبيند. امروز اين است و تا آنجا كه خبر داريم پانصدسال پيش هم همين بساط بودهاست. نهايت داستان اين مي شود كه شخص نميتواند بفهمد چيزي كه به ديد او مهم ميرسد ممكن است در ديد ديگري بياهميت باشد يا برعكس. شما ميبينيد در مورد مسايلي كه اينها بر آن همدل نيستند يكي از رايج ترين شكوه ها همين است كه اين الان مساله ما نيست يا اصولا مساله مهمي نيست. اين افراد گله ميكنند كه تن نويسي سودي ندارد اما مگر قرار است هر چيز سودي داشته باشد؟ در اساس چه كسي قرار است سود ببرد؟همان ماي كذايي؟ واقع اين است كه اينها اگر با نويسنده همدل بودند به سود فكر نميكردند. اين طلب سود و اهميت كردن از هر نوشته چماقي است كه بر سر هركه چون ما فكر نميكند، ميكوبيم. ]1[
عجيبتر زماني است كه اشخاص اعتقادات خود را چنان مبرهن ميپندارند كه هر كسي جز آن فكر كند يا بايد ابله باشد يا ديوانه يا لابد مريض و مغرض. طرف نميتواند بپذيرد كه كس ديگري ميتواند با نگاهي غيرمذهبي(يا حني مذهبي ولي متفاوت) به دنيا بنگرد بيآنكه غول بيشاخ و دم وحشتناكي باشد غرق در فساد(كه كلمه ايست كه تصوير آلودگي و بيماري را در ذهن تداعي ميكند) و موجودي خطرناك كه نبايد بويي از خوبي(كه اساسا به معني پاكي از روابط ج-نسي است) برده باشد. "آلودگي" كلمه ايست كليدي. چرا كه آدم بعد از صكص "آلوده" ميشود. ضمنا اين كلمه تداعيگر همسايگي آلات جن-سي با آلات دفع هم هست. به واقع يكي از وظايفي كه بعضي از منتقدين (كه ظاهرا خود را مدافع فمنيسم ميدانند) بر عهده گرفتهاند پاك كردن دامان فمنيسم كه از ديد اينها از مقولات بالاتنه است از مسايل پايين تنهاي و آلودهاست.]2[ شايد يك علتش آلودگي و نشستگي دايمي پايين تنه منتقدين به علت قطع شدن گاز در زمستان گذشته باشد.
فاجعه شناس ما، نازلي كاموري (كه من نميدانم تلفظ درست اسمش چيست) را متهم ميكند كه حرفش علمي نيست. فاجعهشناس ساده دل ما نميداند كه علم فاجعهشناسي همچنان بايد در صف علوم دقيقه منتظر بماند و تا آن زمان ايشان حق تشخيص علم را از جز-علم نخواهد داشت. كار بدانجا ميكشد كه منتقد قبلي (كه دچار بيماري استامينيسوس حاد است) مسايلي را پيش ميكشد كه بيشتر به دادگستري مربوط ميشود تا پزشكي روح. ديگري هم در هراس از اينكه بچهاش اينها را بخواند و چشم و گوشش باز شود، دختر جوانش را ، كه با دوست پسرش در خانه طرف قرار دارد، تا دم در بدرقه ميكند.]3[ مهم نيست كه واقعيت مطابق ذهنيتهاي ما پيش نرود، كافي است ورود واقعيت به عرصه كلام به خصوص مكتوب ممنوع باشد. اما در ميان اين همه انتقادهاي بيخاصيت و مبتذل كه هر تبارشناس اخلاقي را فرسوده ميكند و هر آزمايشگر قدرت روحي را به خواب ميبرد، مريم مهتدي ناآگاهانه شايد حرفي زده كه به شكافتنش ميارزد. او يك زن را عتاب ميكند كه اسراري زنانه را فاش كرده است. او درست ميگويد. تنها چيزي كه نميداند اين است كه اين اسرار مدتهاست سوختهاند. مدتهاست كه در ديوار مردانه-زنانه شكافي عميق پديدار شده است كه سنتي ترين بخشهاي اجتماع ما هم نميتوانند خود را به نديدن آن بزنند.
ذهنيت پدرسالار
عبيد زاكاني ميگفت از خاتوني كه قصه ويس و رامين بخوند توقع عفت نبايد داشت. ما نميدانيم كه واقعا خود او در باب زناني كه ويس و رامين ميخواندند چه نظري داشت. ولي بيشك اين اعتقاد همزمانان او بودهاست كه هزاليهاي عبيد را خوش داشتهاند اما براي زنان خواندن و نوشتن چنين چيزهايي را جايز نميدانستند. شايد مريم مهتدي يا ديگر زنان منتقد اين داستان اين حقيقت را ندانند. بيشتر مردان در ميان خود از هر نحله فكرياي كه باشند، ابايي از گفتگو در باب مسايل جن-سي ندارند. اين زنان سعي دارند بگويند كه ما با گفتگو در باب مسايل جن-سي از سوي زنان يا مردان مخالفيم. مردان همعقيده ايشان هورا ميكشند. اما اعتقادشان جز اين است. ساليان سال است كه اديبان و نويسندگان مرد به راحتي درباره مسايل جن-سي خودشان يا مخلوقات ذهنيشان مينويسند. و اگر هم اعتراضي شده در اين حد بوده كه زنها نبايد اينها را بخوانند. باور كنيد اگر به همين آقايان خبر ميدادند كه هيچ زني حق خواندن و نوشتن نخواهد داشت به راحتي دهان باز ميكردند و از تجربيات خود ميگفتند. چنان كه در جمع همگنان ميكنند. آن هم نه از گونه تن نويسان مورد انتقاد كه از جنس بدويترين شهوت نگاري ممكن. به دليل همان ديواري كه مهتدي از شكافتن آن ميترسد زنها نميدانند كه مرداني بسيار موقر در ميان مردان ديگر چگونه بيشرم از غريبترين تجربيات ج-نسيشان روايت ميكنند. تا اين ديوار شكاف برندارد زنان نخواهند فهميد كه اين ممنوعيت تنها براي ايشان بوده است. آن مجتهد خودخوانده فمنيسم نميفهمد كه تمام اين حرفها كه زن با مرد فرق دارد پس نبايد فلان كار را بكند حاصل نظام مردسالارانه است. او نميتواند بفهمد چون آنچنان با ذهنيت پدرسالار يكي شده است كه توانايي فاصله گرفتن از آن را ندارد. هر گونه شكي در اين ذهنيت براي او به معناي از هم گسيختگي بنيادهاي ذهني اش است. او مانند بسياري ترجيح ميدهد خبر بد را نشنود ولي آرام و پيوسته بماند. اما چه آرامشي آن هنگام كه نره گاو تغيير ماغ ميكشد و بر ديوارهاي پوسيده شاخ ميكوبد! جز آنكه بايد اين موجود نه گرم و نه سرد را بالا آورد و از آرامش گورستان گريخت؟ ميتوان منتقد تغيير بود اما نميتوان آنرا مسخره كرد. شايد بتوان با شك به ذهنيت پدرسالار به آن ايماني دوباره يافت. اما اين ذهنيت ديگر در آن وضعي نيست كه بتواند بر دشمنانش خنده بزند.
در ايران و اطرافش تا سالهاي آغازين قرن بيستم ديوار بين دو جنس چنان ضخيم بوده است كه در هيچ جاي دنيا نظير نداشت. مردان بسياري در تمام طول عمر جز زنشان و خواهر و مادرشان با زن ديگري هم صحبت نميشدند و زن ديگري را هم به واقع نميديدند. بيشك اين وضع در دورههاي تاريخي مختلف فرق داشته است. مثلا برخلاف نظر عموم در دوران صفوي شدت آن به قوت دوران قاجار نبوده است. تنها دوراني كه جامعه ايراني بعد از اسلام حضور بي كم و كاست زن را در اجتماع تجربه كرد، عصر مغول بوده است. اما تسامح نسبي كه بعد از مغولها تا حدودي حفظ شد، به خصوص با ظهور قاجار و در ميان طبقه متوسط شهرنشين رنگ باخت. شهرهاي بزرگ ايران قرن نوزدهم شايد بدترين جاي ممكن در طول تاريخ از ديد آزادي زنان بودهاست.]4[ روبنده و چادر سياه تنها پوشش ممكن زن در شهرها بود. در حالي كه جهانگردي از عصر صفوري از زنان سواره با موهاي بافته از پشت روسري روايت ميكند، يكي از اروپايياني كه در قرن نوزدهم ايران را ديده ميگويد در ايران زن نديدم فقط گونيهاي متحرك ديدم. در بررسي اجتماع ايراني امروز چندان مهم نيست كه ايران قرن پانزدهم چگونه بوده است. آنچه مهم است تحول فرهنگ از قرن نوزدهم به بيستم است. طبقه متوسط سنتي در اجتماع ما همواره مدافع سفت و سخت اين ديوار بودهاست. يكي از دلايل عمده شركت اين طبقه در انقلاب بيشك تلاش حكومت سابق براي شكستن اين ديوار و سنتهاي آن بودهاست. زني كه پوشه بر صورت و چادر بر سر دارد پيچيده در رمز و راز است. براي مردي كه او را ميبيند متصور نيست كه او هم موهاي زايد تن و دستها و پاهايي مثل خود او دارد. البته او زنش را در خانه ميديده ولي حتي بين او و زن خودش حجابي بوده مانع از اينكه با مسايل زنانه آشنا شود. عادت ماهانه زن براي مرد معنياش در روزهايي كه نميتوان نزديكي كرد خلاصه ميشده است. نظام مردسالار به اين ترتيب مردان و زنان را از شك در مدعاي خود كه زنان و مردان فرق اساسي دارند برحذر ميداشت. از يكي از اقوام پيرم كه در سالهاي كشف حجاب جوان بود شنيدم كه "بعد از كشف حجاب ما فهميديم زنان و مردان آنقدر فرق ندارند!" اما خانم مهتدي عزيز، آن روزگار گذشته است. اين ديوار هر روز بيش از پيش فرو ميريزد. امروز مردان نسبت به مسايل زنانه حساس و كنجكاو شدهاند. و زنان هم مردان را بهتر از پيش ميشناسند. و هردو گروه ميفهمند كه تفاوتها آنقدر كه تبليغ ميشده است نبودند. براي شما مرداني كه حسرت روزگاران خوش گذشته را ميخوريد متاسفم، حتي سنتي ترين زنان طبقه متوسط هم حاضر نيستند به پاي ديگ و اجاق هيزمي برگردند. شايد چون ديگر ديگي در كار نيست.
پرستش نظم
هميشه برايم پرسشي مطرح بوده است كه چرا نزد بسياري از بهترين متفكرين جهان باستان و قرون ميانه صكص امري ناپسند بودهاست. اين صكصگريزي در مسيحيت به اوج ميرسد. در نوشتههاي آوگوستين پاسخي جالب يافتم. آوگوستين استدلال ميكند كه آلت تناسلي تنها عضوي است از اعضاي خارجي بدن كه حركاتش ارادي نيست. پيداست كه از ديد او كار ناآگاهانه يعني شر. بسياري از اين انديشمندان صكص را نماد غلبه غرايز و شهوات بر خرد و اراده ميديدند. امروز كساني كه به گونههاي مختلف پرهيز از صكص را ترويج ميكنند، پرستشگران نظمند. و صكص به عنوان امر نظم ناپذير ايشان را ميهراساند. اما امر نظمناپذير را نظم دادن يعني چه؟ آيا در اساس خود زندگي امري نظم ناپذير نيست؟ آه! خاطرم نبود ايشان براي زندگي هم به دنبال هدفند. هدف زندگي؟ آيا زندگي بر هر هدفي مقدم نيست؟
موخره
چيزهاي بسياري هست كه ميخواستم بنويسم. اما فعلا باشد تا بعد.
]1[ قبلا هم در اينباره نوشتهام.
]2[ اساسا اين مساله بايد از آغاز تمدن به ذهن بشر رسيده باشد ولي تا حدود 2000 سال پيش ديدگاه منفي نسبت به صكص عموميت نداشت.
]3[ گاهي اوقات اظهارنظرهاي عجيبي از پدرومادرهاي "روشنفكر" ميشنوم كه واقعا ميمانم چه چيزي ممكن است اينها را از خواب خودفريبي بيدار كند.
]4[ كتابهاي جعفر شهري از اين نظر جالبند.
اكبر گنجي در مقاله جديدش+، گفتههايي را طرح كرده است كه به جد جاي تامل دارند.فهرستوار ميتوان احكام او را چنين برشمرد:
به عقيده من در مقاله او كاستي هاي بسياري در استدلال ، روش و همچنين نتيجهها وجود دارد كه از چندتاشان در اينجا خواهم نوشت
أ- در ايران امروز علوم نظري كم فروغ و كم طرفدارند. در ايران فيزيكدان، رياضيدان، شيميدان يا زيستشناس نامداري نداريم. بيشتر ضعيفترين شاگردان وارد رشتههاي علوم ميشوند و لشگري از معلمان و استادان كمبهره، بيحوصله و بيعلاقه را تشكيل دادهاند.
ب- تعداد مقالههاي چاپ شده رابطه مستقيمي با رشد علم ندارد. تعداد مقالههايي كه امروز درباره فيزيك نظري منتشر ميشود قطعا بيش از مقالههايي است كه در اولين سه دهه قرن بيستم چاپ شد. اما جهش غولآساي علم در آن سيسال به اندازه تمام عمر بشريت بزرگ و تاثيرگذار بودهاست. مقاله آلبرت اينشتين درباره نسبيت خاص يك مقاله بود اما نگاه انسان به جهان را تكانداد. هيچ واژهاي وجود ندارد كه بتواند بزرگي آن سيسال طلايي را توصيف كند. با آمار و ارقام نميتوان رشد علم را اندازه گرفت.
ت- علاقه مردم به علم پايين آمدهاست. اين را به راحتي از مقايسه چاپ و فروش كتابهاي علمي عامهفهم ميتوان فهميد. شما ميبينيد در گذشته كتابهاي علمي عامه فهم با سطح بالا بسيار خوب فروش ميكردند و چندين بار تجديد چاپ ميشدند. اما امروز چنين كتابهاي يا چاپ نميشوند يا در قفسههاي كتابفروشيها خاك ميخورند. قيمت متوسط يك كتاب در ايران از قيمت يك پرس چلوكباب كمتر است اما كسي كتاب نميخرد. خيل مدرك داران و دانشجويان نشانه علاقه مردم به علم نيست.
ث- در حوزه هاي علم نظري ما نويسنده نداريم. كتابهاي دانشگاهياي كه تاليف ميشوند يا جزوههاي پرغلط و مغشوشند يا حلالمسايلهاي جمعآوري شده. هيچ سبك و مكتبي در علوم نظري در ايران وجود ندارد و اين وضع نه تنها بهتر نشده كه روز به روز شكل ناگوارتري ميگيرد.
ج- اينكه بنيادگرايان به دنبال فن هستند دليل مشخصي دارد. و اين به اين معنا نيست كه آنها روحيه علمي دارند. فن با علوم نظري تفاوت دارد. روحيه علمي روحيه نقادي، خلاقيت، كنجكاوي و بازبودگياست. اين روحيه از اساس با بنيادگرايي متضاد است.
كوتاه سخن آنكه معتقدم نظام ايران نظامي رنگارنگ با وجوه متفاوت است. اما نبايد خصوصيات آنرا با خصوصيات جامعه ايراني خلط كرد. درست است كه اين نظام مطلقا توتاليتر نيست اما رگههاي از تولاليتريسم در خود دارد. كاملا ارتجاعي نيست ولي در جاهايي به شدت مرتجعانه عمل ميكند. ولي مسلما نميتوان نام سلطاني يا بنيادگرا را بر آن گذاشت. مگر آنكه بخواهيم برداشتي سرسري از نامها داشتهباشيم.
به تو فكر مي كنم
كه رشته هاي بلند تسبيح و صليب هاي درخشان از من جدايت كردهاند
يادت ميآيد ترا چگونه بر بستري پوچ و بي معنا برهنه كردم؟
چرا اين جهان چروكيده با توهمات اش
دست از آزار من برنميدارد؟
به دنبال تو ميگردم
از كوهستانهاي برف گير اين اطراف
تا آن دوردست، تا آرارات پير!
و چنان ميگريزم از زمان
كه همكاسه با پيران سپيدريش
در سرماي بيرحم درياي شمال
ميرسم به قله هاي مه آلودي كه
پشت تمام قصههاي پريان
خفته و خاموش مرا نگاه ميكنند!
گرگ سرگردان تو
بي توشهاي از اميد
ميان جنگلهاي سياه
مي نالد!