اخيرا بحثي درگرفت در وبلاگ يكي از نويسندگان روزنامه شرق درباره همجنسخواهي. چند نكته هست كه بايد اينجا بگويم:
ايرج ميرزا ميگويد:
كه يارب بچه بازي خود چه كار است كه بر وي عارف و عامي دچار است!
چرا اين رسم جز در ملك ما نيست؟ اگر هم هست اينسان برملا نيست؟
اين اخلاقيوني كه اين چنين بر طبل معنويت گذشته ميكوبند و غرب را به علت حق دگرباشي سرزنش ميكنند آيا از گذشته مملكت خويش چيزي ميدانند؟ كه نويسنده كتاب اخلاقياش(قابوسنامه) پسرش را نصيحت ميكند به جماع با زنان و غلامان هردو و او را بر حذر! مي دارد از چسبيدن به يك جنس! دوراني كه تجاوز به پسربچگان امري عادي بودهاست. و چيزهاي عجيبتري كه اينجا مجال گفتنش نيست(مثلا نگاه كنيد به "شاهدبازي در ادبيات فارسي").
پ.ن:دوستان به نكته مهمي اشاره كردند و آن پافشاري بر اينكه همجنسخواهي شكلي از بودن است و بايد بر حقوق انساني و آزادي ايشان تاكيد كرد. فكر ميكنم هر چقدر بر اهميت آزادي تاكيد كنيم مبالغه نكردهايم. من اينجا سعي كردهام نشان دهم آنچه افرادي از قبيل آنانكه اصحاب شرق خواندهام آزادي مينامند صرفا حقوق فرد فرد خودشان است. ضمنا دوستان از من خرده گرفتهاند كه اگر بيماربودن همجنسخواهان را بپذيري ناچاري به موضع اين افراد بپيوندي. من بيمار بودن ايشان را به دلايلي نميپذيرم. ولي گمان نميكنم حتي پذيرش بيماربودن آنها به معني پذيرش مجرم بودن ايشان است. آيا ميتوان بيماري را وادار به درمان كرد؟ ضمن آنكه اگر دو نفر انسان بالغ آگاهانه و با رضايت در رابطهاي فرضا بيمارگونه شركت كنند كه مسووليت آنهم به عهده خودشان باشد(چنين شرطي لازم نيست اما براي رضايت آن دوستان با اين شرط كه اين رابطه باعث آسيب جاني نشود)، شما اگر معتقد به آزادي هستيد به چه مجوزي ميخواهيد ايشان را وادار به درمان كنيد؟ پ.ن2: من فرض بيماري را فقط به اين دليل آوردم تا نشان دهم كه اين افراد نه تنها همجنسخواهان را بيمار ميدانند بلكه آنها را از هر حقي محروم ميشمارد. چرا بايد با فرد همجنسخواه مصاحبه كرد؟ چرا بايد از حقوق همجنسخواه دفاع كرد؟ كسي كه اين سوالات را به معناي نفي ميپرسد، سرانجام خواهد پرسيد چرا نبايد همجنسخواه را كشت؟ موضع دقيق من همان است كه void در كامنتها گفتهاست. همجنسخواهان حق دارند باشند آنگونه كه ميخواهند و در عين حال از هر حقي كه ديگران برخوردارند برخوردار!كسي كه غير از اين ميگويد به سادگي راه را براي زيرپاگذاشته شدن حقوق هر گروه دگرباش ديگر باز ميكند.
توضيح: در اين سري مقالهها به بررسي حدود دخالت دولت و جامعه در نحوه انديشيدن و باشيدن افراد ميپردازم.
اينروزها كلمهاي به گوشم خوردهاست به نام "حق گناه نكردن". مثلا مرداني ميگويند زناني كه با ظاهر "نامناسب" در خيابان ظاهر ميشوند،حق گناه نكردن ما را ميگيرند. بگذاريد كمي دور و بر اين اصطلاح پرسه بزنيم تا ببينيم چه چيز نصيبمان ميشود. ابتدا بگذاريد معنياش را بفهميم و سپس نسبت آنرا با تفكر ديني بسنجيم.
ابتدا بگذاريد ببينيم بديل آن اصطلاح مرموز يعني "حق گناه كردن" چيست؟ براي دقت بيشتر گناه را تنها براي گناه در چارچوب اسلام (و دينهاي ديگر الهي) بهكار خواهم برد. گناه عملي است كه موجب ناخشنودي خداوند و عذاب فرد در جهان پس از مرگ شود. ممكن است گناه ايجابي باشد، يعني انجام دادن كاري كه نهيشده است، يا سلبي، به معني ترك عمل واجب. دو مفهوم ديگر هستند كه گاهي گناه خواندهميشوند ولي با اين تعريفي كه از گناه كرديم تفاوت دارند. يكي را عمل نادرست و ديگري را جرم ميخوانم. من عمل نادرست را مفهومي ميگيرم متعلق به چارچوبهاي اخلاقيات عقلاني(غيرالهي). تفاوت آنها با گناه اين است:
اما درباره مفهوم "حق". به سادهترين بيان وقتي ميگوييم شما حق فلان كار را داريد يعني قانون شما را به خاطر انجام آن مجازات نميكند و اگر كسي مانع شما شد يا به شما به خاطر آن عمل تعرض كرد قانون حامي شما خواهد بود. تا قانوني وجود نداشته باشد سخن گفتن از حق بيمعناست. در بيقانوني شما نميتوانيد بگوييد من حق زندگي دارم يا ندارم. پس "حق گناه كردن" يعني قانون به شما اجازه ميدهد گناه كنيد. مثلا در ايران كسي نميتواند از كسي به جرم ترك نماز شكايت كند. هر چند ترك نماز گناه است. از ديدگاه ديني پرسش اصلي نسبت ميان جرم و گناه خواهد بود. دوباره به اين مطلب بازخواهم گشت.
اما "حق گناه نكردن" يعني چه؟ با ملاحظات بالا بايد معنياش اين باشد: قانون به شما اجازه ميدهد گناه نكنيد(شما را وادار به گناه كردن نميكند). در معناي متعارف "حق گناه كردن" به معني حق انتخاب بين گناه كردن يا نكردن است. اگر چنين است چرا اين افراد "حق گناه نكردنشان"را از دست دادهاند؟ آيا كسي ايشان را براي گناه نكردن مجازات كردهاست؟ روشن است كه نه. بنابراين حق گناه نكردن ايشان محفوظ است. ضمن اينكه زن بيحجاب نميتواند مردان را وادار به نگاه شهواني كند. البته ايشان اين فرض غريب را دارند كه زني كه حجاب نميگذارد لزوما به دنبال آن است كه مردان به شهوت در او نگاه كنند. اين فرض سراپا بياساس اگر هم درست باشد، مرد مربوطه ميتواند خويشتنداري كند.
به واقع اين بازي با كلمات براي آن است كه نشان دهند اجبار در حجاب، با آزادي تنافري ندارد چون آزادي هر كس را آزادي ديگران محدود ميكند. در بالا نشان داديم كه آزادي حجاب براي كسي نميتواند آزادي گناه نكردن ديگري را(اگر گناهي در كار باشد) سلب كند. سلب كردن آزادي يك شخص يعني اجبار ارادي او به انجام دادن يا ندادن يك كار. قصد ايشان دقيقا اين است: سلب آزادي زن و مرد از انجام آنچه خودشان گناه ميدانند. به اين ترتيب ايشان اختيار افراد در انتخاب خير و شر را ميگيرند. از ديدي ديگر آرمان ايشان وضعيتي است كه در آن امكان گناه كردن وجود نداشته باشد. اما ايشان حتي در اين آرزو هم صادق نيستند(چنانكه خواهيم ديد) و نميبينند كه در چنان شرايطي (اگر محققشدني باشد)دينداري بيمعنا خواهد بود.
ادامه دارد...
توضيح: اين شعر را دوباره و به مناسبت 14 مرداد، سالروز انقلاب مشروطه و همچنين براي دوستان دربند منتشر ميكنم.
چه خشك و بيطرب و ناشاديد
ستارگان آسمان دريچه محبس!
مگر نه شما هم از جنس تمام ستارگان درخشان جهانيد؟
پس چراغ و فانوستان كجاست؟
محبس نمور و سرد و بيحادثه
- كه تنها تازگيش بريدن سري تازهاست –
با پنجرههاي راه راه عبوس
و زندانبانهاي ناآرام
و اين همه محبوس از آزادي گريزان
در اينجا خورشيد هم ستمكار است!
و زمين بيرحم
چه ناشادم
از تماشاي زورآزمايي اين محبوسان!
اين برباددهندگان!
جمعي به پلشتي ما كجا جهان
بر پشتش تاب آوردست؟
آوخ!
چه خشك و بيطرب و ناشاديد
ستارگان آسمان دريچه محبس!
و چه آوازهخوان خاموشي
كه منم ...