تبليغاتX
راهب جامه خاکستری
 

اكبر گنجي در مقاله جديدش+، گفته‌هايي را طرح كرده است كه به جد جاي تامل دارند.فهرست‌وار مي‌توان احكام او را چنين بر‌شمرد:

  1. ج.ا حكومتي فاشيستي نيست و حتي اگر فاشيستي باشد ارتجاعي نيست.
  2. ج.ا بنيادگراست.
  3. ج.ا نظامي سلطاني است.

به عقيده من در مقاله او كاستي هاي بسياري در استدلال ، روش و همچنين نتيجه‌ها وجود دارد كه از چندتاشان در اينجا  خواهم نوشت

  1. به واقع حدي مشخص بين نظام سلطاني و نظام توتاليتر نيست. ولي از ويژگيهاي نظامهاي توتاليتر در همه جا، پايه داشتن بر يك ايدئولوژي و مديريت از بالا بر فرهنگ است. نظامهاي توتاليتر در همه جا براي هنر‌،ادبيات‌، دانش و همه محصولات فرهنگي بشر برنامه داشته‌اند. و يكي از ادعاهاي همه اين نظامها ساختن انساني جديد بوده‌است. اين ادعا در نظامهاي كمونيستي، فاشيستي‌ و جمهوري اسلامي وجود داشته‌است. مهم نيست كه اين نظامها توانسته باشند چنين مديريتي را اعمال كنند يا نه. ج.ا چنين برنامه‌اي داشته است و دارد. در ايران شما براي هر كار فرهنگي بايد از جايي مجوز بگيريد. مساله حجاب اجباري در همين رديف‌است. تلاش براي ساختن نوع جديدي از انسان از طريق اعمال قدرت. كدام نظام سلطاني را سراغ داريد كه اصلا چنين دغدغه و ادعايي داشته باشد؟ نظام سلطاني ديكتاتوري يك فرد است كه معمولا بر بنياد وراثت منتقل مي‌شود. آيا حكومت ايران ديكتاتوري فردي است؟ در ايران فرد حكومت نمي‌كند. ايدئولوژي حكومت مي‌كند.
  2. بنيادگرايي بر اساس بازگشت به بنيادها و نفي تاريخ دين است. زدودن زنگاري كه يه عقيده بنيادگرايان بر پيكر دين نشسته است و بازگشت به سادگي آغازين. بنيادگرايي شكلي از آرمانشهرگرايي است. اما آرمانشهرش به جاي آينده در گذشته ريشه دارد. هرچند معمولا گذشته‌اي جعلي. اما تفكر حاكم بر ايران از اساس با سلفي‌گري و بنيادگرايي فاصله دارد. آرمانشهرش در آينده‌است نه در گذشته. و به هيچ وجه نافي پيكره تاريخي دين نيست. با اين مقدمات نمي‌توان بنيادگرايانه بودن ج.ا را پذيرفت.
  3. اينكه پديده‌اي حاصل جهان مدرن است ارتجاعي بودن آن را ناممكن نمي‌سازد. خود ارتجاع هم در زمانه مدرن مي‌تواند اتفاق بيافتد و نه جز آن. ارتجاع هم شكلي است از مقاومت در برابر مظاهر جهان مدرن. ممكن است نفس حجاب ارتجاعي نباشد ولي اجبار آن است. از مظاهر جهان مدرن آزادي زن و از پرده برون افتادن صكص است. آنچه در ايران انجام مي‌شود دفاع از سنت است در برابر تغيير. بنيادگرايي هم پديده‌اي مدرن است و هم مرتجع.
  4. گنجي دو چيز را با هم خلط مي‌كند.نخست ماهيت يك حكومت يا ايدئولوژي حاكم بر آن و دوم يك جامعه. نمي‌دانم چرا او متوجه اين نكته ساده نيست كه جنبش زنان امروز بر سر چيزهايي كه از دست داده‌است مي‌جنگد. آنچه مثلا خواسته كمپين يك ميليون امضاست قوانيني است كه پيش از انقلاب وجود‌داشته‌اند.
  5. او به رشد علم در ايران اشاره مي‌كند. اين بحث مفصلتر از آن است كه بتوان در اينجا بازش كرد. تنها به چند چيز اشاره مي‌كنم.

                                  أ‌-          در ايران امروز علوم نظري كم فروغ و كم طرفدارند. در ايران فيزيكدان، رياضيدان، شيمي‌دان يا زيست‌شناس نامداري نداريم. بيشتر ضعيف‌ترين شاگردان وارد رشته‌هاي علوم مي‌شوند و لشگري از معلمان و  استادان كم‌بهره، بي‌حوصله و بي‌علاقه را تشكيل داده‌اند.

                                ب‌-        تعداد مقاله‌هاي چاپ شده رابطه مستقيمي با رشد علم ندارد. تعداد مقاله‌هايي كه امروز درباره فيزيك نظري منتشر مي‌شود قطعا بيش از مقاله‌هايي است كه در اولين سه دهه قرن بيستم چاپ شد. اما جهش غول‌آساي علم در آن سي‌‌سال به اندازه تمام عمر بشريت بزرگ و تاثيرگذار بوده‌است. مقاله آلبرت اينشتين درباره نسبيت خاص يك مقاله بود اما نگاه انسان به جهان را تكان‌داد. هيچ واژه‌اي وجود ندارد كه بتواند بزرگي آن سي‌سال طلايي را توصيف كند. با آمار و ارقام نمي‌توان رشد علم را اندازه گرفت.

                                ت‌-        علاقه مردم به علم پايين آمده‌است. اين را به راحتي از مقايسه چاپ و فروش كتابهاي علمي عامه‌فهم مي‌توان فهميد. شما مي‌بينيد در گذشته كتابهاي علمي عامه فهم با سطح بالا بسيار خوب فروش مي‌كردند و چندين بار تجديد چاپ مي‌شدند. اما امروز چنين كتابهاي يا چاپ نمي‌شوند يا در قفسه‌هاي كتابفروشيها خاك مي‌خورند. قيمت متوسط يك كتاب در ايران از قيمت يك پرس چلوكباب كمتر است اما كسي كتاب نمي‌خرد. خيل مدرك داران و دانشجويان نشانه علاقه مردم به علم نيست.

                                ث‌-        در حوزه هاي علم نظري ما نويسنده نداريم. كتابهاي دانشگاهي‌اي كه تاليف مي‌شوند يا جزوه‌هاي پرغلط و مغشوشند يا حل‌المسايلهاي جمع‌آوري شده. هيچ سبك و مكتبي در علوم نظري در ايران وجود ندارد و اين وضع نه تنها بهتر نشده كه روز به روز شكل ناگوارتري مي‌گيرد.

                                 ج‌-         اينكه بنيادگرايان به دنبال فن هستند دليل مشخصي دارد. و اين به اين معنا نيست كه آنها روحيه علمي دارند. فن با علوم نظري تفاوت دارد. روحيه علمي روحيه نقادي، خلاقيت، كنجكاوي و بازبودگي‌است. اين روحيه از اساس با بنيادگرايي متضاد است.

 

كوتاه سخن آنكه معتقدم نظام ايران نظامي رنگارنگ با وجوه متفاوت است. اما نبايد خصوصيات آنرا با خصوصيات جامعه ايراني خلط كرد. درست است كه اين نظام مطلقا توتاليتر نيست اما رگه‌هاي از تولاليتريسم در خود دارد. كاملا ارتجاعي نيست ولي در جاهايي به شدت مرتجعانه عمل مي‌كند. ولي مسلما نمي‌توان نام سلطاني يا بنيادگرا را بر آن گذاشت. مگر آنكه بخواهيم برداشتي سرسري از نامها داشته‌باشيم.

نوشته شده توسط Dr Jack در جمعه پنجم بهمن 1386 |