من ترانه جنونم براي رگهاي تو
و سروديام بيانتها بر لبان سردت
شايد اين سرماي بيپايان بشكند
و يخ زمستان در تنت باز شود!
فرياد كشيدن
صدا كردن نيست
و بيهوده در شب به دنبال چراغ گشتن نيست
رگهايت را ميگشايم به اميد عبث
از نوري دوردست
كه شايد ترا از خواب آشفتهام بيدار كنم
تعهدها قيودياند
كه آدمي را از بستر برميخيزانند
عهدهاي ازلي و عهدهاي ابدي
دروغهاي آويخته بر ديوار تنهايي
ديوار ِ لخت و برهنه
كلمات را قدرت عبور نيست
بر لبهاي من بگذار لبانت را
شايد تازه كنم ايمان فروخفتهات
و تو شايد
به گرماي لبانت
باز
مرا مومن سازي
زندگي جريان دائمي گفتگو كردن است
مدتها بود كه در وبلاگستان نه مي خواندم و نه مينوشتم. نميخواندم چون اغلب خسته بودم از كار زياد و نمينوشتم چون چيزي براي گفتن نداشتم. اين بود كه وقتي چندي پيش دن سيفون لينك جريان تن نويسي زنانه را برايم فرستاد، با بيتوجهي نگاهي انداختم و گذشتم. نه كه با طرفي از طرفين دعوا همدل نباشم، كه چنان همه چيز در نظرم بيهود جلوه ميكرد كه حال گذاشتن كامنتي در دفاع يا حمله را نداشتم. چه برسد به اينجا نوشتن. معتقد بودم و هنوز معتقدم كه نظرات آدمهايي كه حسرت دوران خوش گذشته را ميخورند هيچ تاثيري در واقعيت امور ندارد. جريان امور نو ميشود و همه اين آدمها هم در عمل از اين نوشدگي استقبال خواهند كرد. و اين دلايلي بسيار دارد. زندگي ج-نسي ما را لزوما عقايد و ترجيحات آگاهانه ما تعيين نميكنند. بخش بزرگي از سرنوشت ج-نسي ما به دست تصادف و امكانات و ملاحظات جورواجور ناآگاهانه است. چه بسيار مرداني را ديدهام كه بكارت همسر آيندهشان را شرطي ازلي و ابدي براي ازدواج ميدانستهاند و چنان سرشان بر سر سنگ تلخ واقعيت كوبيده شده است كه از منگي اين ضربه همچنان سرخوشند. براي ننوشتن دليلي بهتر از بيحوصلگي نيست. اما نوشتن دليلي نميخواهد. به هرشكل زندگي جريان دايمي گقتگو كردن است.
ستاميسا ، سازمان تشخيص اهميت مسايل و يكسان سازي اصول (ايرانيان كامنتگذار)
من نه قصد دارم نه جاي آن است كه نظرات موافق و مخالف را نقل كنم. براي نمايه كاملي از پرونده ماجرا مراجع كنيد به اينجا. قصه اين بود كه زناني از زندگي ج-نسي شان گفتند. و فرياد واناموسا و وااخلاقا از جماعت ستاميسا بلند شد. عدهاي بيهوش شدند. آن يكي قند خونش پايين آمد و به مرض استامينيسوس دچار شد. اين يكي از هيجان فاجعه سر به كوه گذاشت و گريه كرد. ديگري كه ويزايش تمديد نميشد گفت حاضر است نشاني برخي از اين جنده ها را در اختيار پزشكان حاذق تهراني قرار دهد تا ايشان را درمان كنند...
اگر به قول آن فاجعه شناس سرگردان در مجاز گفته هاي تن نويسان علمي نيست نگاهي به اين انتقادات (در واقع ضجههاي دردآلود) كه بر تن نويسي زنانه شده، خدمتي است عظيم به علم تبارشناسي اخلاق و صرف خواندن آنها تمرين دشواري است در ذن و همچنين هنر تداعي معاني و تصاوير. ايرانيها (و شايد همه موجوداتي كه در حال چيزي هستند) هر چيز ايراني را به خودشان مربوط ميدانند و نميتوانند بپذيرند بعضي امور ربطي به آبروي قبيله ايرانيان ندارد. همچنان كه موشكسواري زني ايرانيالاصل مايه افتخار ايرانيان ميشود لخت شدن فلان ايراني در فلان سولاخ دنيا هم به همه ايرانيها برميخورد. چرا كه "اين كار در فرهنگ ما ايرانيها پذيرفته نيست". اين فكر براي اين جماعت هيچگاه پيش نيامدهاست كه اين فرهنگ(مثل هر فرهنگ ديگري) يك مشت قواعد يكسان و جهانشمول و ازلي و ابدي نيست. و مهمتر اينكه اين جماعت نميتوانند درك كنند كه حتي يك ايراني تمام وقت هم ميتواند گاهي آدمي باشد قائم به ذات نه عضوي يكسان از گله. البته اين گله يكسان تنها در ذهن اين جماعت وجود دارد. وگرنه در ايران همسايه با همسايه خودش را از يك فرهنگ نميبيند. امروز اين است و تا آنجا كه خبر داريم پانصدسال پيش هم همين بساط بودهاست. نهايت داستان اين مي شود كه شخص نميتواند بفهمد چيزي كه به ديد او مهم ميرسد ممكن است در ديد ديگري بياهميت باشد يا برعكس. شما ميبينيد در مورد مسايلي كه اينها بر آن همدل نيستند يكي از رايج ترين شكوه ها همين است كه اين الان مساله ما نيست يا اصولا مساله مهمي نيست. اين افراد گله ميكنند كه تن نويسي سودي ندارد اما مگر قرار است هر چيز سودي داشته باشد؟ در اساس چه كسي قرار است سود ببرد؟همان ماي كذايي؟ واقع اين است كه اينها اگر با نويسنده همدل بودند به سود فكر نميكردند. اين طلب سود و اهميت كردن از هر نوشته چماقي است كه بر سر هركه چون ما فكر نميكند، ميكوبيم. ]1[
عجيبتر زماني است كه اشخاص اعتقادات خود را چنان مبرهن ميپندارند كه هر كسي جز آن فكر كند يا بايد ابله باشد يا ديوانه يا لابد مريض و مغرض. طرف نميتواند بپذيرد كه كس ديگري ميتواند با نگاهي غيرمذهبي(يا حني مذهبي ولي متفاوت) به دنيا بنگرد بيآنكه غول بيشاخ و دم وحشتناكي باشد غرق در فساد(كه كلمه ايست كه تصوير آلودگي و بيماري را در ذهن تداعي ميكند) و موجودي خطرناك كه نبايد بويي از خوبي(كه اساسا به معني پاكي از روابط ج-نسي است) برده باشد. "آلودگي" كلمه ايست كليدي. چرا كه آدم بعد از صكص "آلوده" ميشود. ضمنا اين كلمه تداعيگر همسايگي آلات جن-سي با آلات دفع هم هست. به واقع يكي از وظايفي كه بعضي از منتقدين (كه ظاهرا خود را مدافع فمنيسم ميدانند) بر عهده گرفتهاند پاك كردن دامان فمنيسم كه از ديد اينها از مقولات بالاتنه است از مسايل پايين تنهاي و آلودهاست.]2[ شايد يك علتش آلودگي و نشستگي دايمي پايين تنه منتقدين به علت قطع شدن گاز در زمستان گذشته باشد.
فاجعه شناس ما، نازلي كاموري (كه من نميدانم تلفظ درست اسمش چيست) را متهم ميكند كه حرفش علمي نيست. فاجعهشناس ساده دل ما نميداند كه علم فاجعهشناسي همچنان بايد در صف علوم دقيقه منتظر بماند و تا آن زمان ايشان حق تشخيص علم را از جز-علم نخواهد داشت. كار بدانجا ميكشد كه منتقد قبلي (كه دچار بيماري استامينيسوس حاد است) مسايلي را پيش ميكشد كه بيشتر به دادگستري مربوط ميشود تا پزشكي روح. ديگري هم در هراس از اينكه بچهاش اينها را بخواند و چشم و گوشش باز شود، دختر جوانش را ، كه با دوست پسرش در خانه طرف قرار دارد، تا دم در بدرقه ميكند.]3[ مهم نيست كه واقعيت مطابق ذهنيتهاي ما پيش نرود، كافي است ورود واقعيت به عرصه كلام به خصوص مكتوب ممنوع باشد. اما در ميان اين همه انتقادهاي بيخاصيت و مبتذل كه هر تبارشناس اخلاقي را فرسوده ميكند و هر آزمايشگر قدرت روحي را به خواب ميبرد، مريم مهتدي ناآگاهانه شايد حرفي زده كه به شكافتنش ميارزد. او يك زن را عتاب ميكند كه اسراري زنانه را فاش كرده است. او درست ميگويد. تنها چيزي كه نميداند اين است كه اين اسرار مدتهاست سوختهاند. مدتهاست كه در ديوار مردانه-زنانه شكافي عميق پديدار شده است كه سنتي ترين بخشهاي اجتماع ما هم نميتوانند خود را به نديدن آن بزنند.
ذهنيت پدرسالار
عبيد زاكاني ميگفت از خاتوني كه قصه ويس و رامين بخوند توقع عفت نبايد داشت. ما نميدانيم كه واقعا خود او در باب زناني كه ويس و رامين ميخواندند چه نظري داشت. ولي بيشك اين اعتقاد همزمانان او بودهاست كه هزاليهاي عبيد را خوش داشتهاند اما براي زنان خواندن و نوشتن چنين چيزهايي را جايز نميدانستند. شايد مريم مهتدي يا ديگر زنان منتقد اين داستان اين حقيقت را ندانند. بيشتر مردان در ميان خود از هر نحله فكرياي كه باشند، ابايي از گفتگو در باب مسايل جن-سي ندارند. اين زنان سعي دارند بگويند كه ما با گفتگو در باب مسايل جن-سي از سوي زنان يا مردان مخالفيم. مردان همعقيده ايشان هورا ميكشند. اما اعتقادشان جز اين است. ساليان سال است كه اديبان و نويسندگان مرد به راحتي درباره مسايل جن-سي خودشان يا مخلوقات ذهنيشان مينويسند. و اگر هم اعتراضي شده در اين حد بوده كه زنها نبايد اينها را بخوانند. باور كنيد اگر به همين آقايان خبر ميدادند كه هيچ زني حق خواندن و نوشتن نخواهد داشت به راحتي دهان باز ميكردند و از تجربيات خود ميگفتند. چنان كه در جمع همگنان ميكنند. آن هم نه از گونه تن نويسان مورد انتقاد كه از جنس بدويترين شهوت نگاري ممكن. به دليل همان ديواري كه مهتدي از شكافتن آن ميترسد زنها نميدانند كه مرداني بسيار موقر در ميان مردان ديگر چگونه بيشرم از غريبترين تجربيات ج-نسيشان روايت ميكنند. تا اين ديوار شكاف برندارد زنان نخواهند فهميد كه اين ممنوعيت تنها براي ايشان بوده است. آن مجتهد خودخوانده فمنيسم نميفهمد كه تمام اين حرفها كه زن با مرد فرق دارد پس نبايد فلان كار را بكند حاصل نظام مردسالارانه است. او نميتواند بفهمد چون آنچنان با ذهنيت پدرسالار يكي شده است كه توانايي فاصله گرفتن از آن را ندارد. هر گونه شكي در اين ذهنيت براي او به معناي از هم گسيختگي بنيادهاي ذهني اش است. او مانند بسياري ترجيح ميدهد خبر بد را نشنود ولي آرام و پيوسته بماند. اما چه آرامشي آن هنگام كه نره گاو تغيير ماغ ميكشد و بر ديوارهاي پوسيده شاخ ميكوبد! جز آنكه بايد اين موجود نه گرم و نه سرد را بالا آورد و از آرامش گورستان گريخت؟ ميتوان منتقد تغيير بود اما نميتوان آنرا مسخره كرد. شايد بتوان با شك به ذهنيت پدرسالار به آن ايماني دوباره يافت. اما اين ذهنيت ديگر در آن وضعي نيست كه بتواند بر دشمنانش خنده بزند.
در ايران و اطرافش تا سالهاي آغازين قرن بيستم ديوار بين دو جنس چنان ضخيم بوده است كه در هيچ جاي دنيا نظير نداشت. مردان بسياري در تمام طول عمر جز زنشان و خواهر و مادرشان با زن ديگري هم صحبت نميشدند و زن ديگري را هم به واقع نميديدند. بيشك اين وضع در دورههاي تاريخي مختلف فرق داشته است. مثلا برخلاف نظر عموم در دوران صفوي شدت آن به قوت دوران قاجار نبوده است. تنها دوراني كه جامعه ايراني بعد از اسلام حضور بي كم و كاست زن را در اجتماع تجربه كرد، عصر مغول بوده است. اما تسامح نسبي كه بعد از مغولها تا حدودي حفظ شد، به خصوص با ظهور قاجار و در ميان طبقه متوسط شهرنشين رنگ باخت. شهرهاي بزرگ ايران قرن نوزدهم شايد بدترين جاي ممكن در طول تاريخ از ديد آزادي زنان بودهاست.]4[ روبنده و چادر سياه تنها پوشش ممكن زن در شهرها بود. در حالي كه جهانگردي از عصر صفوري از زنان سواره با موهاي بافته از پشت روسري روايت ميكند، يكي از اروپايياني كه در قرن نوزدهم ايران را ديده ميگويد در ايران زن نديدم فقط گونيهاي متحرك ديدم. در بررسي اجتماع ايراني امروز چندان مهم نيست كه ايران قرن پانزدهم چگونه بوده است. آنچه مهم است تحول فرهنگ از قرن نوزدهم به بيستم است. طبقه متوسط سنتي در اجتماع ما همواره مدافع سفت و سخت اين ديوار بودهاست. يكي از دلايل عمده شركت اين طبقه در انقلاب بيشك تلاش حكومت سابق براي شكستن اين ديوار و سنتهاي آن بودهاست. زني كه پوشه بر صورت و چادر بر سر دارد پيچيده در رمز و راز است. براي مردي كه او را ميبيند متصور نيست كه او هم موهاي زايد تن و دستها و پاهايي مثل خود او دارد. البته او زنش را در خانه ميديده ولي حتي بين او و زن خودش حجابي بوده مانع از اينكه با مسايل زنانه آشنا شود. عادت ماهانه زن براي مرد معنياش در روزهايي كه نميتوان نزديكي كرد خلاصه ميشده است. نظام مردسالار به اين ترتيب مردان و زنان را از شك در مدعاي خود كه زنان و مردان فرق اساسي دارند برحذر ميداشت. از يكي از اقوام پيرم كه در سالهاي كشف حجاب جوان بود شنيدم كه "بعد از كشف حجاب ما فهميديم زنان و مردان آنقدر فرق ندارند!" اما خانم مهتدي عزيز، آن روزگار گذشته است. اين ديوار هر روز بيش از پيش فرو ميريزد. امروز مردان نسبت به مسايل زنانه حساس و كنجكاو شدهاند. و زنان هم مردان را بهتر از پيش ميشناسند. و هردو گروه ميفهمند كه تفاوتها آنقدر كه تبليغ ميشده است نبودند. براي شما مرداني كه حسرت روزگاران خوش گذشته را ميخوريد متاسفم، حتي سنتي ترين زنان طبقه متوسط هم حاضر نيستند به پاي ديگ و اجاق هيزمي برگردند. شايد چون ديگر ديگي در كار نيست.
پرستش نظم
هميشه برايم پرسشي مطرح بوده است كه چرا نزد بسياري از بهترين متفكرين جهان باستان و قرون ميانه صكص امري ناپسند بودهاست. اين صكصگريزي در مسيحيت به اوج ميرسد. در نوشتههاي آوگوستين پاسخي جالب يافتم. آوگوستين استدلال ميكند كه آلت تناسلي تنها عضوي است از اعضاي خارجي بدن كه حركاتش ارادي نيست. پيداست كه از ديد او كار ناآگاهانه يعني شر. بسياري از اين انديشمندان صكص را نماد غلبه غرايز و شهوات بر خرد و اراده ميديدند. امروز كساني كه به گونههاي مختلف پرهيز از صكص را ترويج ميكنند، پرستشگران نظمند. و صكص به عنوان امر نظم ناپذير ايشان را ميهراساند. اما امر نظمناپذير را نظم دادن يعني چه؟ آيا در اساس خود زندگي امري نظم ناپذير نيست؟ آه! خاطرم نبود ايشان براي زندگي هم به دنبال هدفند. هدف زندگي؟ آيا زندگي بر هر هدفي مقدم نيست؟
موخره
چيزهاي بسياري هست كه ميخواستم بنويسم. اما فعلا باشد تا بعد.
]1[ قبلا هم در اينباره نوشتهام.
]2[ اساسا اين مساله بايد از آغاز تمدن به ذهن بشر رسيده باشد ولي تا حدود 2000 سال پيش ديدگاه منفي نسبت به صكص عموميت نداشت.
]3[ گاهي اوقات اظهارنظرهاي عجيبي از پدرومادرهاي "روشنفكر" ميشنوم كه واقعا ميمانم چه چيزي ممكن است اينها را از خواب خودفريبي بيدار كند.
]4[ كتابهاي جعفر شهري از اين نظر جالبند.