دکتر جک: باید مشخص شود اشکال کار کجا بوده.
یوجیمبو: تو چی فکر می کنی؟
دج: تو مرا تنها گذاشتی. وقتی به تو احتیاج داشتم منگ می شدی. می خوابیدی.
ی: خوب، می توانستی بیدارم کنی.
دج: من شیپورچی نیستم.
ی: نادان بی خاصیت.
دج: مودب باش. تو این بازی را شروع کردی و بد دررفتی. کارت اخلاقی نبود. من خیلی رنج بردم.
ی: ممکن است.
دج: یعنی چه که ممکن است؟ تو درست سر بزنگاه خوابیدی. مسوولیت کارهایت را برای یک بار که شده بپذیر.
ی: تجربه ای بود.
دج: تجربه کافی است. آخرش هم با آن ذات مسخره شیطانی مست کرده بودید.
ی: بی شعور، ذات وجود ندارد.
دج: گقتم مودب باش. حالا این جایی که داری مرا می بری چه جور جایی است؟
ی: جای خوبی است.
دج: امیدوارم. البته نه از ته دل.
ی: نیازی نیست امیدوار باشی.
دج: چی می خوانی؟ به من توجه کن لطفا.
ی: داستان اولن اشپیگل.
دج: می شود برای چند لحظه کنارش بگذاری؟
ی: نه.
دج: بلند شو، باید برویم.
ی: تو برو. من می خوابم.
دج: یعنی چه؟ من که راه را بلد نیستم.
ی: بلدی.
دج: وای باز خوابید!!!! بیدار شو لعنتی.....
دوروبرت را پر می کنی
با مکعبهای توهم
تا چیزی نبینی
جز علفهای روییده بر سقف
و دیوار خزه پوش دود گرفته
حرفی نمی زنی
تا چیزی نشنوی
جز صدای نامفهومی که مغزت می سازد
صدایی تکراری و بی انتها
باور کن ذهنت را می خوانم
دیگر برایم مهم نیست
دیگر هیچ چیز برای هیچ چیز مهم نیست
می گویی چیزها همدیگر را مسخره می کنند
ممکن است...
دیوارهای خزه پوش با دهان گشاد
. دندانهای کرم خورده بدبو
علفهای روییده از سقف با کله های آویزان بی موشان
و خرگوشهای گریزان
با ساعتهای مضحکشان،
تصوری دروغین از گذشته
غوطه ور در اقیانوسی از خیالات آرام
به همراه موجوداتی نامفهوم...
چه می گویی؟
این سکوت را با حرفهایت به هم نریز
کلماتت را برای روز بهتری بگذار
نخ قرمزی که کنار من دراز کشیده است
شاید از پیراهن دخترکی ملال آور
با صورتی بی حالت
و موهای بافته براق سیاه و یک بینی بی معنا
کنده شده باشد.
شاید هم از جیب دختری افتاده باشد
با رانهای گندمگون و موهایی طلایی
و بازوانی نیرومند
وسینه های خوش ترکیب
و بوی تنش سرگیجه آور
که در مه دودی از یکنواختی گم می شود
نه ! فکر می کنم
این نخ بی قواره و بدرنگ مال جوراب احمقانه ای باشد
که تو برایم خریدی...
اشخاصی، شاید خیرخواه، از من خواسته اند بنویسم. این شد که چند روزی دور و بر این که چی بنویسم فکر کردم. موضوعات زیادی به نظرم رسید. مثل رابطه هویج و موسیقی راک در ده هفتاد، ترک سیگار در نوزده ساعت، چگونه پست مدرن بشویم و از این دست. راستش خیلی بد است که تعداد هرچند اندکی از خوانندگانت ترا بشناسند. مجبوری بعضی حرفها را درز بگیری. مثلا اگر بنویسم من ناتوانی ج-نسی داشته ام و با خوردن جن سینگ حالا توی رختخواب ژانگولر می زنم، ممکن است دن سیفون اعتراض کند که جن سینگ مربوطه قلابی بوده است. یا مثلا همین موضوع ترک سیگار در نوزده ساعت مطمئنم عده زیادی را کفری خواهد کرد. ضمنا مجبورم ملاحظه عده ای از رفقای ندیده را هم بکنم. نوشتن پستی در مورد نحوه برپاداشتن حقیقت، به روش هلیکوپتری، می تواند به راحتی طومار زندگی آدم را در هم بپیچد.
بعد به ذهنم رسید، چند شعر قدیمی ام را دستکاری کنم و به خورد خلق خدا بدهم. شاید با این شعرها مخ کسی را هم زدیم و کل قضیه نوشتن بلاموضوع شد. اینطوری هم خیال من راحت می شود هم خیال آدمهای خیرخواه. در نهایت تصمیم گرفتم به شیوه گلستان سعدی این حکایت پندآلود را به همراه شعری بیاورم. شعرش هم تازه از تنور در آمده.
مرا رها کن
ای انتظار بیهوده بازگشت
مرا رها کن !
تنهایم بگذار
من جسدی گندیده ام طاقباز
لخت و عریان و پوسیده !
از من چه می خواهی؟
همسفر ناخوشایند
عنکبوت دل شکسته
مرا با این تنهایی دراز
تنها بگذار
رهایم کن
ای عبث
ای بیهوده
ای انعکاس بی انتهای تصاویر بی معنا
رهایم کن