جک همراه پسری سایه سوخته کنار دیوار کاه گلی باغی مخروبه لم داده است. پسر سیگار می کشد. پاییز است. اما پاییزی نه چندان سرد. آسمان صاف است و آفتاب می تابد. آفتاب پاییز آن هم در این ساعت بعدازظهر رخوت آور است. رخوتی لذت بخش. آن هم کنار دیوار کاه گلی باغی مخروبه. و برای کسانی که هنوز غافتر از آنند که در باغ مخروبه چیزی بیش از باغی مخروبه ببینند. جک به هیچ چیز فکر نمی کند.
پسر: تو نباید وقتی کسی را دوست داری، احساست را به او ابراز کنی.
جک: بله.
پ: من احساس می کنم این آدم انگ تو نیست، او ترا تباه خواهد کرد.
ج: درست است.
پ: خوشحالم که حرفم را پذیرفتی. پس بیا از اینجا برویم.
ج: نه اینجا خوب است.
پ: کجایش خوب است؟ ما فقط داریم وقتمان را تلف می کنیم.
ج: می دانم. ما وقت زیادی برای تلف کردن داریم.
پ: باور کن اینطور نیست. به ویژه برای تو. تو باید از اینجا بروی. نباید بمانی.
ج: من اینجا خواهم ماند.
پ: تو اینجا می پوسی.
ج: می دانم.
پ: اگر می دانستی می رفتی. اینجا جای تو نیست.
ج: ولی بهترین جای دنیاست.
پ: برو! از تو خواهش می کنم.
جک به دیوار روبرو خیره شده است. توی باغ مخروبه یوجیمبو به پشت دراز کشیده و کلاهی بزرگ روی صورتش انداخته است. کنارتر مردی میان سال با عینک استخوانی روی صندلی رنگ و رورفته ای پیپ می کشد. دختری با پیراهن بلند گلدار و موهای بلند صاف از دور می آید. لابه لای درختان در هم رفته باغ کودکانی بازی می کنند. دختر زیباست و پوست صورتش زیر آفتاب نیم بند می درخشد. مرد عینک استخوانی به یوجیمبو اشاره می کند و از دختر می خواهد سرو صدا نکند. یوجیمبو بی آنکه تکان بخورد می گوید: بیدارم.
دختر: چرا روی زمین خوابیدی؟
یوجیمبو دستش را انگار که بخواهد چیزی را عقب بزند تکان می دهد.
مرد: به چی فکر می کنی؟
ی: به راهی برای پولدار شدن.
د: چه راهی؟
یوجیمبو کلاه را از روی صورتش برمی دارد و نگاه گذرایی به دختر می اندازد.
م: به راهی برای سعادتمند شدن فکر کن.
د: من همان پولدارشدن را بیشتر دوست داشتم.
م: گمان نمی کنم درست فکر کنی. انسان فقط به نان زنده نیست.
د: بله، ولی بدون نان هم زنده نخواهد بود. پس از آن لباس خوب و وسایل خوب زندگی و برای من یک پسر خوش تیپ.
م: پس معنای زندگی چه می شود؟ گمان نمی کنم در حرفهایت صادق باشی. دیدم که هر روز صبح زود یوگا و مدیتیشن می کنی.
د: می خواهم آرامش داشته باشم. تو چیزی نمی شناسی که آدم را آرام کند؟
م: تو می خواهی همه چیز را مصرف کنی. آرامش قرص نیست که بتوان مصرفش کرد. آرامش را نمی توان داشت. باید آرام بود. آرام بودن یک فعل است. حال آنکه آرامش داشتن منفعل است. مصرف بی اندازه آدم را دلزده می کند. و باعث می شود آدم نیازهایی را احساس کند که کاذبند. تو از فرط داشتن زیاد دلزده شده ای.
د: تو فقط حرف می زنی.
م: حرف زدن بد نیست. ما با حرف زدن فکر می کنیم. و بدون فکر کردن نمی توانیم سرزنده و فعال باشیم. کسانی که فکر نمی کنند نمی توانند سرزنده باشند. تو انقدر مصرف می کنی که وقت فکر کردن و گفتگو کردن را پیدا نمی کنی. من ترا از دهانم قی می کنم.
یوجیمبو به دختر نگاه می کند. برمی خیزد و به سمت در می رود.