به تو فكر مي كنم
كه رشته هاي بلند تسبيح و صليب هاي درخشان از من جدايت كردهاند
يادت ميآيد ترا چگونه بر بستري پوچ و بي معنا برهنه كردم؟
چرا اين جهان چروكيده با توهمات اش
دست از آزار من برنميدارد؟
به دنبال تو ميگردم
از كوهستانهاي برف گير اين اطراف
تا آن دوردست، تا آرارات پير!
و چنان ميگريزم از زمان
كه همكاسه با پيران سپيدريش
در سرماي بيرحم درياي شمال
ميرسم به قله هاي مه آلودي كه
پشت تمام قصههاي پريان
خفته و خاموش مرا نگاه ميكنند!
گرگ سرگردان تو
بي توشهاي از اميد
ميان جنگلهاي سياه
مي نالد!