اشخاصی، شاید خیرخواه، از من خواسته اند بنویسم. این شد که چند روزی دور و بر این که چی بنویسم فکر کردم. موضوعات زیادی به نظرم رسید. مثل رابطه هویج و موسیقی راک در ده هفتاد، ترک سیگار در نوزده ساعت، چگونه پست مدرن بشویم و از این دست. راستش خیلی بد است که تعداد هرچند اندکی از خوانندگانت ترا بشناسند. مجبوری بعضی حرفها را درز بگیری. مثلا اگر بنویسم من ناتوانی ج-نسی داشته ام و با خوردن جن سینگ حالا توی رختخواب ژانگولر می زنم، ممکن است دن سیفون اعتراض کند که جن سینگ مربوطه قلابی بوده است. یا مثلا همین موضوع ترک سیگار در نوزده ساعت مطمئنم عده زیادی را کفری خواهد کرد. ضمنا مجبورم ملاحظه عده ای از رفقای ندیده را هم بکنم. نوشتن پستی در مورد نحوه برپاداشتن حقیقت، به روش هلیکوپتری، می تواند به راحتی طومار زندگی آدم را در هم بپیچد.
بعد به ذهنم رسید، چند شعر قدیمی ام را دستکاری کنم و به خورد خلق خدا بدهم. شاید با این شعرها مخ کسی را هم زدیم و کل قضیه نوشتن بلاموضوع شد. اینطوری هم خیال من راحت می شود هم خیال آدمهای خیرخواه. در نهایت تصمیم گرفتم به شیوه گلستان سعدی این حکایت پندآلود را به همراه شعری بیاورم. شعرش هم تازه از تنور در آمده.
مرا رها کن
ای انتظار بیهوده بازگشت
مرا رها کن !
تنهایم بگذار
من جسدی گندیده ام طاقباز
لخت و عریان و پوسیده !
از من چه می خواهی؟
همسفر ناخوشایند
عنکبوت دل شکسته
مرا با این تنهایی دراز
تنها بگذار
رهایم کن
ای عبث
ای بیهوده
ای انعکاس بی انتهای تصاویر بی معنا
رهایم کن