تبليغاتX
راهب جامه خاکستری - روز اول - گفتگو

دکتر جک: باید مشخص شود اشکال کار کجا بوده.

یوجیمبو:  تو چی فکر می کنی؟

دج: تو مرا تنها گذاشتی. وقتی به تو احتیاج داشتم منگ می شدی. می خوابیدی.

ی: خوب، می توانستی بیدارم کنی.

دج: من شیپورچی نیستم.

ی: نادان بی خاصیت.

دج: مودب باش. تو این بازی را شروع کردی و بد دررفتی. کارت اخلاقی نبود. من خیلی رنج بردم.

ی: ممکن است.

دج: یعنی چه که ممکن است؟ تو درست سر بزنگاه خوابیدی. مسوولیت کارهایت را برای یک بار که شده بپذیر.

ی: تجربه ای بود.

دج: تجربه کافی است. آخرش هم با آن ذات مسخره شیطانی مست کرده بودید.

ی: بی شعور، ذات وجود ندارد.

دج: گقتم مودب باش. حالا این جایی که داری مرا می بری چه جور جایی است؟

ی: جای خوبی است.

دج: امیدوارم. البته نه از ته دل.

ی: نیازی نیست امیدوار باشی.

دج: چی می خوانی؟ به من توجه کن لطفا.

ی: داستان اولن اشپیگل.

دج: می شود برای چند لحظه کنارش بگذاری؟

ی: نه.

دج: بلند شو، باید برویم.

ی: تو برو. من می خوابم.

دج: یعنی چه؟ من که راه را بلد نیستم.

ی: بلدی.

دج: وای باز خوابید!!!! بیدار شو لعنتی.....

 

نوشته شده توسط Dr Jack در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |