دکتر جک: باید مشخص شود اشکال کار کجا بوده.
یوجیمبو: تو چی فکر می کنی؟
دج: تو مرا تنها گذاشتی. وقتی به تو احتیاج داشتم منگ می شدی. می خوابیدی.
ی: خوب، می توانستی بیدارم کنی.
دج: من شیپورچی نیستم.
ی: نادان بی خاصیت.
دج: مودب باش. تو این بازی را شروع کردی و بد دررفتی. کارت اخلاقی نبود. من خیلی رنج بردم.
ی: ممکن است.
دج: یعنی چه که ممکن است؟ تو درست سر بزنگاه خوابیدی. مسوولیت کارهایت را برای یک بار که شده بپذیر.
ی: تجربه ای بود.
دج: تجربه کافی است. آخرش هم با آن ذات مسخره شیطانی مست کرده بودید.
ی: بی شعور، ذات وجود ندارد.
دج: گقتم مودب باش. حالا این جایی که داری مرا می بری چه جور جایی است؟
ی: جای خوبی است.
دج: امیدوارم. البته نه از ته دل.
ی: نیازی نیست امیدوار باشی.
دج: چی می خوانی؟ به من توجه کن لطفا.
ی: داستان اولن اشپیگل.
دج: می شود برای چند لحظه کنارش بگذاری؟
ی: نه.
دج: بلند شو، باید برویم.
ی: تو برو. من می خوابم.
دج: یعنی چه؟ من که راه را بلد نیستم.
ی: بلدی.
دج: وای باز خوابید!!!! بیدار شو لعنتی.....