وضعیت
دکتر جک روی صندلی پارک نشسته است. با تی شرت رنگارنگ و شلوار جین آبی. سیگار برگ وانیلی دود می کند. تو فکر انتقام است. یاد روزهای خوش گذشته می افتد اما پس از مدتی یادش می آید خاطراتش قلابی است. اندکی آن طرف تر دن سیفون با لباس مسخره توریستی آب میوه کمیابی را می بلعد. دکتر جک فکر می کند خیلی پیر شده و نیاز به استراحت دارد. دن سیفون می خندد. تلفن جک زنگ می زند و وید خبر طلاقش را به او می دهد. روی زمین تف می اندازد و تلفن را قطع می کند.
گفتگو
ی: از مناظر کنار جاده لذت بردی؟
دج: نه زیاد. تو اصولا گواهینامه رانندگی داری؟
ی: بله. البته مدتها بود رانندگی نکرده بودم.
دج: شانس بیاوریم زنده بمانیم. نظرت در مورد تعدد روابط چیست؟
ی: باید نظری داشته باشم؟
دج: آره. تو مدتها پیش به من گفتی باید خودمان را از شر مفهوم تعهد خلاص کنیم.
ی: یادم نمی آید.
دج: ولی من یادم می آید. و با نسخه تو بود که کارم به اینجا کشید. یکی یکی فرصتها را از دست می دهم. من دیگر به تو اعتماد ندارم.
ی: مهم نیست. دقت کن که دیگر هیچ کس به خود تو اعتماد ندارد.
دج: خجالت بکش. بی اعتمادی دیگران به من نتیجه کارهای وحشتناک توست.
ی: مزخرف نگو. تو زیادی کنجکاوی.
دج: من؟ چرا تازگی ها خیلی ها این را به من می گویند؟ چند سال پیش جنابعالی روی یک کاغذ گنده نوشتی :"هر اصلی دروغ و هر حکمی بی پایه است". قبول نداری این خیلی پست مدرن بود؟
ی: نه. در آن موقعیت لازم بود. من با کارم، جلوی خیلی چیزها را گرفتم.
دج: یعنی چه؟ حقیقت نسبی است؟؟؟
ی: غر نزن.
دج: این چه وضع حرف زدن است؟ چرا موضعت را مشخص نمی کنی؟
ی: شاید در حال حاضر موضع مشخصی ندارم.
دج: پست مدرن شدی؟
ی: په!
دج: چرا نگذاشتی در مورد ماجرای گرجستان چیزی بنویسم؟ معتقد به بیهودگی سیاست شده ای؟
ی: تو آزادی هرچه دوست داری بنویسی. نمی توانی مرا مجبور کنی چیزی را تایید کنم.
دج: تو آزادی مرا از من می گیری.
ی: بی شعور.
دج: جز فحش دادن و طفره رفتن کار دیگری هم بلدی؟
ی: آره. رانندگی.
دج: که آن هم چنگی به دل نمی زند. لطف کن آرام تر برو. به، این پلیس به ما اشاره می کند؟ بله. بایست..
...............................................................................................................................................
پلیسی با یونیفورم آبی که روی آن با حروف درشت نوشته dovi ماشین را نگه می دارد.
پلیس: مدارک ماشین را بدهید.
ی: بفرمایید.
پلیس: اینها چیست؟ آکیرا کوروساوا کدامیک از شما دو نفر است؟
ی: هیچ کدام. ما اتومبیل او را قرض کرده ایم.
پلیس: آیا مدرکی برای اثبات این امر دارید؟
ی: آیا شما پوزیتویست هستید؟
پ: با کلمات بازی نکنید. خودتان می دانید منظورم چیست. اینجا منظور از اثبات، برپایی آزمونی است که در آن امکان ابطال ادعای شما برود. ضمنا در این حوزه استحفاظی بازی با کلمات یا هر گونه بازی که ریشه هایی در فلسفه تحلیلی داشته باشد ممنوع است.
ی: بله، شما با حروف بازی می کنید.
پ: من این یونیفرم را هدیه گرفته ام.
ی: پس شما پوزیتویست نیستید؟
پ: معلوم است نه! من به معیار ابطال پذیری معتقدم.
ی: ولی من هر کاری می کنم منظور شما را از " اینجا منظور از اثبات، برپایی آزمونی است که در آن امکان ابطال ادعای شما برود" نمی فهمم. درضمن چرا ما باید چنین آزمونی برپا کنیم؟ ادعای ما ریشه های متافیزیکی دارد و این ریشه ها را هم نفی نمی کنیم. ما درمورد ابطال پذیری ادعامان موضعی نداریم. نام شما "تنگ هسی" نیست؟
پ: خیر. در این صورت چه کسی باید ابطال پذیری ادعای شما را بررسی کند؟
ی: پرویز نوری.
پ: نه من اینکار را خواهم کرد.
ی: مشکلی نیست. ما را در جریان بگذارید. دوست من خیلی کجنکاو است.
پ: شما کارت ویزیت دارید؟
ی: بله. بفرمایید. هر روز هفته و بیست و چهار ساعت شبانه روز در خدمتیم.
پ: ممنونم.
ی: به امید دیدار.
پ: سفر به خیر.